|
ترنمی به شیشه می خورد انگشتان سردی در مهر باد می شکفند از شادی ... ضربان قلبی شکافته می شوند از تبسم شعر نویی در اوج ... و چشمان من همواره با توست ! با تو می ماند و شوق کودکانه ی من فقط برای تو طی می کند زیرکانه ترین حجم نگاهان پر شتاب را ... چشمان من همواره با توست ! با تو می ماند ! ازدحام نقشهای کودکانه ی من فقط برای تو وازعشق گونه های مقدس تو لبریز شده است " امروز ! ویکباره چشمان تو دید التهاب قلبت را " در من "
چه ساده است ! چه ساده مرا خواندی با یک نگاه ! چه ساده ممکن شد ! چه ساده چشمانم را دزدیدی ! و چه ساده از آن تو شد " چشمانم !...
|