|
یک اتاق خاموش در و دیوارش کهنه پرده هایش بسته فاقد از قطره ای نور فاقد از جرعه ای رنگ یک اتاق خاموش که اگر پنجره را باز کنم، شهری از مهر و عطوفت به من خواهند گفت : سلام ! لیک چه سود؟ همه چیز پوشالی همه کس تو خالی... رنگ پروانه و باران و بهار رنگ مهتاب و دل و گریه ی یار همه چیز و همه کس مصنوعی... یک قلم می خواهم ، یک کاغذ در دل این همه ظلمت که بنویسم هر روز : من تهی هستم ... مثل یک گذر بی رنگم ، که کسی نیست به من فکر کند ! وصف من مشکل نیست ، صورت تکراری و توصیف پذیری که تنهایی را دوست می دارد ... فکر را دوست می دارد... غم را دوست می دارد...
همه هر روز ز خود می پرسند: زندگی یعنی چه؟ و نمی دانند زندگی نزد من است زندگی یعنی : دفتر من. زندگی یعنی : قلمم ،که بنویسد هر روز زندگی یعنی: هیچ. زندگی را باید رفت ، پا به پا تا آخر... خوش به حال هر کس که از قافله ی ثانیه ها بر جا ماند ...
|