|
سالهاست می شناسمش و چقدر منتظرش می مانم می مانم ، تا بیاید ، با سلامی رنگ ز رخسارم بدزدد ، در دلم آشوب به پا و دیوانه ام کند ... از یک آدم سخن نمی گویم ، که حرف بزند ، گوش کند ، ببیند بخندد و حس کند نمی دانم ، آنقدر نحیف است که میگویند ، شاید از جنس شقایق باشد !... شقایق ها ! قاصدکها ! آینه ها ! به من بگویید : او کیست؟ او کیست، که همه چیز در دستانش جا می گیرند ، همه ی حرفهای خوب در گلویش و همه ی رویاهای سفید از فکر او به توصیف می رسند ! من برای دیدنش نیازی به چشم ندارم برای شنیدن سخن هایش گوش هم یاری نمی کند و برای لمس حس خوبش خاموشم... کاش ستاره ای به خواب من بیاید و بگوید : او کیست؟
|