|
چشمهایت بایستی در تاریکی واژه مژه بزنند ، نخوانند ! واژه ها را بایددر پستوی فکر گره زد ، زیرا که بی جانند !!!! و در میان حنجره بایستی دنبال کلام گشت و او را وادر ساخت تاسخن بگوید از باور و ظهور ستاره ای در عمق بودن من ! چشمهایت باید بشکنند ! و از میان خرده ریزه های مردمک شکسته ی چشمانت هزاران ستاره خواهد رویید هزاران ستاره خواهم چید خوب است مگر نه؟ ستاره های حاصل از چشمانت را می خواهم در جای شمعی بریزم تا آنها از اشکهایم تغذیه کنند و رشد و به باور لحظه هایم رخنه ! و روزی به تو هزاران ستاره ی عاشق هدیه می دهم ! و از آنروز به بعد محال است از آن دیگری شوی زیرا که ستاره های ریز و درشت چشمانت مدیون قطره های اشک من اند ... ستاره ها ای ستاره ها ستاره ها شکسته اید تا کنون دل کسی؟ کسی در حوالی من می خندد ، حرف می زند ، گوش می دهد ، فال می گیرد که می گوید : ستاره ها پوچند ! و خالی اند از تردد حضور زنده آرایی و در عین حال ، دلتنگ می شود اگر ستارگان را هر شب در بالکن نبیند ، سخن نگوید با آنان !!! ستاره ها را می گوید : خوبند ، زیبایند چشمک زدنشان را دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم ... و من او را دوست می دارم به خاطر دروغکهای کودکانه اش ... ومن او را دوست می دارم چون نمی داند بهتر از او می دانم آنچه او نمی داند ... ازاینکه یک ستاره را دوست می دارد و همه ی سر دردهایش با دیدن آن سوژه ی معلوم شقیقه هایش را منبسط می کنند ! آنقدر که از شدت فشار رگهایش می خواهند پاره شوند ... و او هجوم میرود بر لطافت حسی ناز... او ساده عاشق است نه عاشق ستاره ها ع-ا-ش-ق ... و من امروز فقط برای او می نویسم تا بداند که ستاره ها تهی نیستند سمبلند... سمبل آنهایی که دوستشان می داریم ! و اگر دلمان برای ستاره ای تنگ میشود و باز چشم خیره می کنیم به آبی آسمان ستارگان معلوم ، پس می جوییم خاطره ای شیرین در میانشان ،!!! امید که بیابیم هم خودمان را هم...
|