|
سهم من یک فکر غمناک است . سهم من یک سیب است ! سیب کالی خوشبو ! سهم من یک جرعه اندوه از بغض است ! فکر من غمناک است به تو می اندیشد تنها ! مرا از یاد ببر ... مرا از یاد ببر ... مرا از یاد ببر ... گرچه حذف لب خاموشت در تن رگهایم ممکن نیست! ولی تکرار کنان می گویم : مرا از یاد ببر ...
شعر ما کهنه و بی پایان است شعر ما شعر کبود خواهد ماند ! نه دگر گونه شود ... نه به توصیف رسد ... شعر ما سلسله ی عمر من است ! به غمنگیزی آن محتاجم ...
به چه شوری زیستن؟ به همان رفت که تو مال منی ؟ تو همان سهم منی؟
آه ...یک سیب؟ سیب کالی خوشبو ! سیب کالی مال همسایه مان ! که هر روز در گوشه ای از چادر پیچیده ی یاس او را می بینم ! نردبانی چوبی تکیه داده ست به دیوار حیاط . رفتم از او بالا سیب را خواهم چید !... دختر همسایه مشق هایش را روی قالیچه ی افکنده ی ایوان می نویسد هر روز ...
او مرا خواهد دید ... به همه خواهد گفت به پدر خواهد گفت و همه اهل محل دست نشان خواهند گفت : او دزد است !!! و همه اهل محل پوذخند کنان خواهند گفت : دخترک با همه ناز و غرور میوه نارس همسایه شان را دزدید...
سیب کالی سبز... سیب کالی سبز را دزدید " نه بیش " !!! و در آخر سیب کال سبز آبرویم را خواهد برد !
او را نخواهم چید ... مانند همیشه پله ها را آرام آرام آمدم پایین ... حسرت سیبک کال در دل من تا ابد خواهد ماند ... خواهد ماند... خواهد ماند...
و امروز صبح دل انگیزی بود خواستم چشم بگشایم نفسی تازه کنم ... ولی خالیست هوا از عطر دل انگیز سیبک کال !!! پله ها را دو به دو می دوم تا بالا خواهم دید ...
دختر همسایه با چاقو دل پرپر شده ی سیب را می جوید !!!
ساکتم من ساکت زیرا " خود او صاحب اوست ! و من اینجا هیچم ! هیچ ... فقط از پشت به او می نگرم با چه میلی قلب او را می شکافت! با چه شوقی عطر او را می ربود و گذشت از او به آسانی چونکه او سیب ترش نارس بود !!!
نردبان چوبی هست... یاسهای حیاط شادابند ... درخت سیب پابرجاست... ولیکن ... جای او خالیست ... جای او خالیست ...اینجا...
کاش هفته ی پیش این ساغت میوه ی تلخ و گس باغچه را می چیدم ... کاش من دزد همان سیب کال سبز حیاط می بودم ...
ترانه ها با من سخن می گوید !!! با من از تو می گویند از عشق احساس و پنجره ...
آنها می گویند : من همه ی حرفها را راجع به تو گفته ام و چیزی دگر برای نوشتن ندارم ... همه ی کاشها و کاشها و هر آنچه تو در آن پیدایی ! ولی اینگونه نیست !
من هر گاه به تو فکر می کنم شعر جدیدی در مغزم نقش می بندد همه در وصف تو در وصف دلتنگی باور و سکوت ...
من بارها به صورتت رجوع کرده ام و هیچ گاه کتمان نمی کنم که : سخن ها آنقدر در کنار تو مرغوبند که همه و همه حتی طبیعت سرشار اینجا درخت و قاصدک وآبها وشبنم نحیف برگها هم می خواهند بدانند من از که سخن می گویم ؟
لحظه ها آنقدر در کنار تو لغزنده اند که دقایق به چشم به هم زدنی می گریزند و آنقدر دور می شوند که آنها را فقط می توان دوباره در خاطرات با تو دید !
کاش می دانستی : کسی اینجاست کسی که در هوای شهر تو نفس می کشد کسی که محتاج یک لحظه دیدار توست ... کاش می دانستی دستی در این نزدیکی ها ترا فریاد می زند !
قلبی ترا می جوید نفسی سوی تو سجده می کند و جنبش لبانی روزی هزار بار نام ترا تکرار می کند ...
ای مهربان ای ترانه محبوب من ! کاش می دانستی دستی در این حوالی ترا فریاد می زند !...
قلب من تنها بود ... قلب من می ترسید ...
از تمام حباب های خندان روی آب از تمام ترانه های عابران پیاده رو می ترسید ! عابران بی خیال بلند بلند می خواندند و هر روز ترانه ای نو آغاز می کردند !
لیک در این روزهای سرد قلب کوچکم هم آواز می خواند هر آن دم سکوت را می شکند بر لبانم آرام قصه می راند ... باز می خواند " باز می خواند : لحظه ای برگرد ای کتمانگر بی درک ! چشمها را روی هم بگذار تا ببینی خود چه می گویی؟ قلب و چشمت در تب و تابند تا که یک دم لحظه ای در روز چهره ی مشتاق او بینند... لحظه ای هم عشق او را بین ای تو ای مغرور بی احساس رو به قلبت کن وجود من ! تا بگوبم "دوستش دارم"
حال دیگر عاشقم عاشق عاشق آن رهروی خاموش... عاشق آن چشمهای پاک... عاشق آن مملو احساس...
همه چیز برای من با وجود تو آغاز می شد و اگر نبودی همه جا سرد بود سرد و بی روح .. واحساسی درون قلبم بیمار می شد و لبخند برای همیشه تنهایم می گذاشت ... و من این را لحظه ای دانستم که وجودت در انتهای هر گوشه ای قلبم را صدا نمی زد . وتو با اینکه مرا در آن فصلهای سرد نمی دیدی همه ی خوبی هایت همه ی تبسمهایت برایم کافی بود ! اگر نباشی ! چشمهایم گوشه ای را می جویند نگاههایم عقربه های ساعت را دنبال می کنند و در آخر" قدمهایم برای رفتن مایوسند ... و اینک آبی آرام صندلی ساکتی و کبوترانی معصوم فقط مرا می دانند ! و لبخندی در انتها عشق را فریاد می زند و چشمان پاکی در این نزدیکی ها زمین را نظاره می کند ... نگاه به زمین نگاه به زمین با معنای خاص خودش ! او فقط به پیاده رو لبخند می زند به عشق پاک کسی سلام می گوید و دور می شود ... فارغ از اینکه من لبخند زیبایش را تا همیشه بر روی صفحه ی اول دفترم نگه می دارم ...
|