|
دوستان محترم دیر مدتی ست که دیگر اینجا چیزی نمی نویسم...
برای مشاهده وبلاگ فعلی ام به اینجا مراجعه کنید، خوشحال می شوم.
یک اتاق خاموش در و دیوارش کهنه پرده هایش بسته فاقد از قطره ای نور فاقد از جرعه ای رنگ یک اتاق خاموش که اگر پنجره را باز کنم، شهری از مهر و عطوفت به من خواهند گفت : سلام ! لیک چه سود؟ همه چیز پوشالی همه کس تو خالی... رنگ پروانه و باران و بهار رنگ مهتاب و دل و گریه ی یار همه چیز و همه کس مصنوعی... یک قلم می خواهم ، یک کاغذ در دل این همه ظلمت که بنویسم هر روز : من تهی هستم ... مثل یک گذر بی رنگم ، که کسی نیست به من فکر کند ! وصف من مشکل نیست ، صورت تکراری و توصیف پذیری که تنهایی را دوست می دارد ... فکر را دوست می دارد... غم را دوست می دارد...
همه هر روز ز خود می پرسند: زندگی یعنی چه؟ و نمی دانند زندگی نزد من است زندگی یعنی : دفتر من. زندگی یعنی : قلمم ،که بنویسد هر روز زندگی یعنی: هیچ. زندگی را باید رفت ، پا به پا تا آخر... خوش به حال هر کس که از قافله ی ثانیه ها بر جا ماند ...
سالهاست می شناسمش و چقدر منتظرش می مانم می مانم ، تا بیاید ، با سلامی رنگ ز رخسارم بدزدد ، در دلم آشوب به پا و دیوانه ام کند ... از یک آدم سخن نمی گویم ، که حرف بزند ، گوش کند ، ببیند بخندد و حس کند نمی دانم ، آنقدر نحیف است که میگویند ، شاید از جنس شقایق باشد !... شقایق ها ! قاصدکها ! آینه ها ! به من بگویید : او کیست؟ او کیست، که همه چیز در دستانش جا می گیرند ، همه ی حرفهای خوب در گلویش و همه ی رویاهای سفید از فکر او به توصیف می رسند ! من برای دیدنش نیازی به چشم ندارم برای شنیدن سخن هایش گوش هم یاری نمی کند و برای لمس حس خوبش خاموشم... کاش ستاره ای به خواب من بیاید و بگوید : او کیست؟
یه بارونه ، یه بارونه ، یه بارون نداره سیرابی این خیابون یه لبخنده ، یه احساس ویه پرواز چه آسونه دل سپردن زیر بارون یه چشم و یک نگاه و قلب لرزون همینه یادگار زیر بارون یه آه و صد نگاه خیس و گریون نیومد عابر آروم بارون یه چشم بسته ویک روح خالی دلم می خواد نباره دیگه بارون
روزها خسته وپوچ
چشم ها هم ! لیک" گاهی خشکیده به یک نقطه ی دور ... گردش یک ساعت تا به امروز ۱۹ تیر را حاصل کرد . دوشنبه ای مرموز ، که شامل هیچ شروعی نیست ، حیف !!! لمس ستاره ممکن نیست ، لمس باران هم ! حیف ... حبس باید بود ، حبس باید ماند ! به یک تقویم دست باید یافت ، و به یک خودکار ! کاش می شد شمارش روزها را تا پنجشنبه یک جا خط بزنم ...
من تهی هستم
مثل ریز دانه ای باران مثل یک گذر بی رنگم که کسی نیست به من فکر کند ... من تهی هستم ... و در این حین ، عصر بخیر می گوید آفتابی از جنس تبر ! چشمهایم را می بندم ! عمیق... آنقدر که دگر افسردگی شاخه ی پوشانده ی دیوار حیاط را اندکی ، از یاد ببرم ! چشمهایم را می فشارم در هم عمیق... آنقدر که دگر صورت تکراری توصیف پذیدت را اندکی ، از یاد ببرم ... وصف تو مشکل نیست صورت تکراری و توصیف پذیری که غم را دوست می دارد ! کینه را عشق می ورزد و مرا می شکند هر روز ... من نمی دانم نوع لذتش از چیست؟ لذتی که در او هست ، که مرا خرد کند هر دم !!! می شمارد بسیار غم هایش را می برد همه جا با خود ، دفتر و عینک و مدادش را کم می خندد او ، خنده ای مصنوعی ، با دو جنس همنوعش... می اندیشد بسیار ! به سیاه کردن کاغذ های سیاه غرق در خود ... و ارتفاع ،ترقی ! به ترقی تنها !!! باز می اندیشد ، به ساعت فرار ساعت فرار و دلگرمی به حرفهای تکراری به ساعت سر دادن به خنده های مصنوعی !!! فکر خواهد کرد ؟ به چشمان؟ به چشمان فراموش شده ای ساکت ، چشمهایی از تبار تهی... چشمهایی از جنس عبوری بی رنگ که کسی نیست به او فکر کند ... عاشقی که کلامش را می گوید ، ولی افسوس نمی فهمند ، کاش ای کاش که می فهمیدند ... او هم دوست می دارد.... او هم دوست می دارد، نبض یک خاطره را !!! او هم دوست می دارد... شوق یک وسوسه را !!!
چشمهایت بایستی در تاریکی واژه مژه بزنند ، نخوانند ! واژه ها را بایددر پستوی فکر گره زد ، زیرا که بی جانند !!!! و در میان حنجره بایستی دنبال کلام گشت و او را وادر ساخت تاسخن بگوید از باور و ظهور ستاره ای در عمق بودن من ! چشمهایت باید بشکنند ! و از میان خرده ریزه های مردمک شکسته ی چشمانت هزاران ستاره خواهد رویید هزاران ستاره خواهم چید خوب است مگر نه؟ ستاره های حاصل از چشمانت را می خواهم در جای شمعی بریزم تا آنها از اشکهایم تغذیه کنند و رشد و به باور لحظه هایم رخنه ! و روزی به تو هزاران ستاره ی عاشق هدیه می دهم ! و از آنروز به بعد محال است از آن دیگری شوی زیرا که ستاره های ریز و درشت چشمانت مدیون قطره های اشک من اند ... ستاره ها ای ستاره ها ستاره ها شکسته اید تا کنون دل کسی؟ کسی در حوالی من می خندد ، حرف می زند ، گوش می دهد ، فال می گیرد که می گوید : ستاره ها پوچند ! و خالی اند از تردد حضور زنده آرایی و در عین حال ، دلتنگ می شود اگر ستارگان را هر شب در بالکن نبیند ، سخن نگوید با آنان !!! ستاره ها را می گوید : خوبند ، زیبایند چشمک زدنشان را دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم ... و من او را دوست می دارم به خاطر دروغکهای کودکانه اش ... ومن او را دوست می دارم چون نمی داند بهتر از او می دانم آنچه او نمی داند ... ازاینکه یک ستاره را دوست می دارد و همه ی سر دردهایش با دیدن آن سوژه ی معلوم شقیقه هایش را منبسط می کنند ! آنقدر که از شدت فشار رگهایش می خواهند پاره شوند ... و او هجوم میرود بر لطافت حسی ناز... او ساده عاشق است نه عاشق ستاره ها ع-ا-ش-ق ... و من امروز فقط برای او می نویسم تا بداند که ستاره ها تهی نیستند سمبلند... سمبل آنهایی که دوستشان می داریم ! و اگر دلمان برای ستاره ای تنگ میشود و باز چشم خیره می کنیم به آبی آسمان ستارگان معلوم ، پس می جوییم خاطره ای شیرین در میانشان ،!!! امید که بیابیم هم خودمان را هم...
تو به آیدنه ی خود مینگری ،
من به فردا ، به خروج از پرده ی افکار پراکنده ی تو ! من پس از ذهن بهار آلودت ، به کجا خواهم رفت ؟
خواسته ام اینی نیست ، که به آن راه به راه کوچه به کوچه ساکت ومملو از این محدوده تسلیم شدم...
خواسته ام اینی نیست که به شوق حسی نو به بلوزی قرمز به تفکرهایی ناز سایه ی بی محلی بگشایم ...
خواسته ام اینی نیست که به یک اخم سیاه میبینی !!!
خواسته ام راه به دستم دارد که قلم را می فشارد هرروز می نویسد به منزلگه قلب " انتظارم تا کی ؟ انتظارم تا کی؟ انتظارم تا کی؟
ترنمی به شیشه می خورد انگشتان سردی در مهر باد می شکفند از شادی ... ضربان قلبی شکافته می شوند از تبسم شعر نویی در اوج ... و چشمان من همواره با توست ! با تو می ماند و شوق کودکانه ی من فقط برای تو طی می کند زیرکانه ترین حجم نگاهان پر شتاب را ... چشمان من همواره با توست ! با تو می ماند ! ازدحام نقشهای کودکانه ی من فقط برای تو وازعشق گونه های مقدس تو لبریز شده است " امروز ! ویکباره چشمان تو دید التهاب قلبت را " در من "
چه ساده است ! چه ساده مرا خواندی با یک نگاه ! چه ساده ممکن شد ! چه ساده چشمانم را دزدیدی ! و چه ساده از آن تو شد " چشمانم !...
|